X
تبلیغات
رایتل

تصمیم گرفته ام که خوب باشم .................

 دوست دارم خوب باشم از ته ته ته وجودم .

.

تصمیم گرفته ام هر هفته یه تماسی با زن عموی مریضم بگیرم و حالشو بپرسم ...... برای اینکه چند ماهه بخاطر بیماریش تو یه اتاق از خونشون داره زندگی میکنه و اجازه نداره بیرون بیاد ..... زنگ بزنم و حالشو بپرسم شاید دلش گرفته باشه ....

.

.

میخوام هر هفته یه زنگی به زن دایی کوروش بزنم و کلی باهاشون حال و احوال کنم ......... به دایی و زن دایی که بچه هاشون ایران نیستن و تنهایی شاید دلتنگ باشن .... شاید دلشون یه تلفن بخواد که حالشونو بپرسه ........ حتی میخوام به کوروش بگم ماهی یه بار بریم یه سری بهشون بزنیم ...... به جای اینکه منتظر عید باشیم.

.

.

میخوام هر بار که میریم خونه بابای کوروش کلی بشینم پیش بابا بزرگش و باهاش گپ بزنم تا حوصلش باز بشه ....... حتی اگه از آدمایی که تو خاطراتش ازشون میگه هیچ کدومو نشناسم و بعضی حرفاشو متوجه نشم یا بعضی حرفاش ناراحتم کنه .....

میخوام به جای تماشای سریال دیلا خانوم  بشینم کنار بابا حسین و زل بزنم تو چشماش تا هر چقدر دوست داره تعریف کنه ....... شاید حوصلش سر رفته باشه از همش نشستن و نشستن و زل زدن به در و دیوار.

.

میخوام دیگه وقتی میرم خونه بابا اینا خجالت نکشم و بپرم بغل بابا و بوسش کنم .................

.

.

خیلی تصمیما دارم ....

.

.

.

میخوام خوب باشم ........ خوب اینجوری ......... 

.

نه بخاطر بهشت و جهنم

.

نه بخاطر اینکه بین بقیه عزیز شم

.

.

.

میخوام وقتی لحظه آخر زندگیم رسید ....... وقتی تمام لحظات زندگیم از جلوی چشمم رد میشد ...... لبخند بزنم و بگم .... آخییییشششش .......



دلم یه آدم معتمد میخواد.........!

یه کسی که وقتی نمیتونم تصمیم بگیرم زنگ بزنم بهش و بگم تو میگی چی کار کنم ؟ وبدون هیچ فکر اضافه ای هرچی اون میگه رو عمل کنم .

کسی که مطمئن باشم هرچی میگه درسته .

کسی که وقتی ناراحتم همین که باهاش حرف بزنم و موضوعی که ناراحتم کرده رو تعریف کنم همه چی برام حل بشه .

داشتن همچین کسی چقدر میتونه پشت آدمو قرص کنه .

من این آدمو گم کردم ...................  و خودمم نفهمیدم که کی و کجا گمش کردم .

من اومد پیش تو تا دلم باز بشه .................................

تو داشتی سریال میدیدی .......................

سریال حوا از شبکه جم.

من نشستم کنارت روبروی تلوزیون ..................... تو پرسیدی خوبی ؟بدون اینکه تو چشمام نگاه کنی.

گفتم خوبم . ولی اگه موقع جواب دادن توچشمام نگاه کرده بودی شاید میفهمیدی که خوب نیستم.

حوا به دلیل مسخره ای افتاده زندان .....

تو داری پلیس ترکیه رو بخاطر اینکه نفهمید حوا بی گناه است فحش میدی ....................... به من نگاه میکنی تا نظر من رو بدونی ....

زل زده ام به تلوزیون ..

دارم به این فکر میکنم که خوش بحالت که دغدغه ات بی گناه بودن زن زندانی تو سریال آبکی ترکیه ایه.

من چشمم به تلوزیونه ولی فکرم اینجا نیست.

اصلا ولش کن .........

مشکل از تو نیست عزیز....... مشکل منه که اشتباه آمده ام جایی که وقتی می پرسن چطوری تو چشمات نگاه نمیکنن. 

اصلا همیشه مشکل از منه که برای بهتر شدن حالم نیاز دارم حرف بزنم ...............

بعد از 4 ماه خونه نشینی ...................... 

شنبه 6:30 صبح بیدار شدم ........ لباسامو اتو زدم و ..... آماده شدم .....آرایش کردم ....... ادکلن زدم ....... 

هانا رو که خواب بود پیچیدم لای پتو وبردم خونه مامان . 

 یه سر رفتم اداره. 

احساس سبکی میکردم ...... احساس میکردم دارم پرواز میکنم . هوا بارونی بود و دیوانه کننده ...... فقط ته دلم یه دلشوره ای داشتم انگار یه چیزی جا گذاشتم تو خونه . 

وقتی مامان زنگ زد که هانا خوابه با خیال راحت به کارات برس دیگه  اون احساس دلشوره هم رفت. 

کلی با همکارا گفتیم و خندیدیم و صبحانه خوردیم و تعریف کردیم . 

کلی کلاس خاک گرفتمو مرتب کردم . 

و نفهمیدم که کی ساعت شد 12 و برگشتم خونه . 

دلم برای هانا تنگ شده بود. تحمل نق نق هاش خیلی راحت تر از روزای دیگه بود. خیلی سرحال بودم . 

و به این نتیجه رسیدم که : 

با همه سختیاش ................. یه مادر شاغل بودن خیلی خوبه .

سفره بزرگی رو پهن میکنم کف سالن ..................

یه طشت زرد رنگ میذارم وسط و چاقوها روتیز میکنم...........

دور طشت نشستیم و آماده خرد کردن وسایل ترشی میشیم .

مامان کوروش رفته سبزی ترشی بخره.

از کرفس شروع میکنیم . "م" برگ های کرفس ها رو میکنه و من ساقه هاشونو خردمیکنم . دقت میکنم که همشون یه اندازه باشن . نه زیاد درشت و نه زیاد ریز . به قول "م" انقدی باشن که سر سفره وقتی از تو ظرف برمیداری بخوری لازم نباشه نصفش کنی.

خرت .......... خرت ......خرت ........... ساقه های کرفس رو خرد میکنم .... همه یه اندازه.

مامان از بیرون میاد .... سبزی به دست . سبزی ها رو میذاره روی میزو میگه "آقای ج" مرد همسایه مرده.....

من نمیشناختمش ولی اصولا از مرگ آدما ناراحت میشم.

موقع خرد کردن کرفسا همه درباره "آقای ج" صحبت میکنن . میفهمم که آدم ساکت و بی آزاری بوده و همسایه ها از فوتش ناراحت شدن.

کرفسا تموم میشه و کیسه هویج رو پاره میکنم و هویجا پخش زمین میشن.

این بار "م" سر و ته هویجا رو میزنه وباز هم من خردشون میکنم درست اندازه کرفسا .

خرت ...... خرت ............خرت

سر و صدا تو کوچه زیاده . مامان پشت پنجره وایساده و میگه بنده خدا دو ماه دیگه بازنشسته میشد.. داشت کارای بازنشستگی شو انجام میداد.

دارم هویج خرد میکنم و به این فکر میکنم که زن "آقای ج" امسال ترشی درست کرده؟

کاش درست نکرده باشه ....... که امسال موقع خوردن ترشیا دلش نسوزه که "آقای ج" نیست که ترشی امسالو بخوره.

نظم هویجا ازدستم در رفته حالا خیلی هم منظم نشد عیبی نداره .

"م" تذکر میده که هویجا خیلی گنده گنده شده ها..........

هرچی صدای تو ی کوچه بیشتر میشه هویجا هم نامرتب تر میشن.......

بلند میشم و از پنجره بیرونو نگاه میکنم ...عکس "آقای ج" پشت یه پراید نقره ای .....

آخییی.............

برمیگردم ... هویجا تموم شده ودارن خیار خردمیکنن . کمک میکنم ... خیلی بیحوصله.فقط میخوام تموم شه.

یه حسی دارم ........ مثل عذاب وجدان ......... یکی مرده و ما عین مسخره ها داریم ترشی درست میکنیم. یکی دیگه تو این دنیا نیست و ما داریم حرص میخوریم که سایز هویجا و کرفسا با هم فرق کرد.

خیارها رو به وضع اسفناکی خرد میکنم . دوتا خیار رو سه تیکه میکنم و پرت میکنم تو طشت زرد وسط سفره...........

اعصابم خرد شده از این فکر که ترشی امسال رو کی میخوره و کی نمیخوره ...............

خیار آخر درسته پرت میشه تو ظرف و در مقابل چشمای متعجب " م" پا میشم و میرم دم پنجره.........

میخوام وقتی دارم برای "آقای ج" فاتحه میخونم به عکسش نگاه کنم .

همون عکسی که چسبیده پشت پراید نقره ای.................