X
تبلیغات
رایتل

شیرکاکائوی گرم 40 تومن و شیر کاکائوی خنک 50 تومن بود......................

روزایی که وضع جیبم خوب بود یه شیرکاکائوی خنک میگرفتم و مثل پسر بچه های سرتق وا میستادم جلوی مغازه بقالی و همینطور که مردم رو نگاه میکردم میخوردم و جیگرم خنک میشد.

چند سال این کارم بود....... از 8 سالگی تا 13 سالگی  موقع برگشتن از باشگاه ژیمناستیک ...... خسته و کوفته با دهن  بهم چسبیده از ورزش و دویدن ........ عشقم این بود که سر راه یه شیرکاکائو بخورم.

با پریسا و سارا ........... دو تا خواهری که صمیمی ترین دوستام بودن و مامانشون یه ماشین استیشن نقره ای رنگ داشت .

زمستونا که میومد دنبالشون منم تا دم خونه میرسوند و تو یه ربع راه باشگاه تا خونه چه کیفی میکردم توماشین خارجیشون.

.

.

همه اینا جزو خاطرات به خاک سپرده بودن.

امروز که قرار بود با هانا و همکارم و دخترش بریم پارک ....... گفت بیاین خیابون دوازدهم باشگاه ولیعصر تا دخترمو ثبت نام کنم  بعد بریم.

و من با پایین رفتن از پله های باشگاه ...... با شنیدن یه صدای آشنا ......... یاد روزهای دور افتادم.

عجیب بودکه بعد 20 سال هنوز مربی باشگاه ولیعصر خانم ابراهیمی بود. عجیب بود که من رو با موهای فرفریم یادش بود. عجیبه که از شنبه قرار شد هانا بره باشگاه ولیعصر و بشه شاگرد خانم ابراهیمی ..........

.

.

ولی اصلا عجیب نبود که من با بغل کردن خانم ابراهیمی چشمام پر اشک شد.

وتمام را ه و تمام مدت پارک بغض داشتم .

واز یاد آوری اون شب برفی که پریسا و سارانیودمده بودن و من غصه ام شده بود که تو تاریکی چجوری برم خونه ...... وقتی از در باشگاه اومدم بیرون دیدم داداش اون ور خیابون وایساده منتظرم .

و اون رو زی که مسابقه شهرستانی داشتیم و بارون میومد ومن با ماشین مامان پریسا  و سارا رفتم و شیشه هاشون بخار کرده بودو من تمام راه دلم گرفته بود که چرا مامان من ماشین خارجی نداره که تو بارون شیشه هاش انقد قشنگ بخار کنه ........ و حتی بی ماشین .....چرا مامان نیومد مسابقه منو ببینه.

واینکه بابای پریسا و سارا 2 سال بعدش مرد و رفتن و پارسال تو خیابون سارا رو دیدم و به روی هم نیاوردیم.

انقدر دلم گرفت که ...................... که باید حرف میزدم .

.

.

از اینکه هفته ای سه بار هانارو ببرم باشگاه ولیعصر که صاحب خسیسش بعد 20 سال هیچ تغیری توش ایجاد نکرده استرس دارم .

از اینکه هفته ای سه روز ساعت 7:15 تا 8:15 باید غرق خاطرات شم ..................

قول میدم همییییییییییییییییشه تو راه برگشت برات شیرکاکائوی خنک بگیرم هانا.....

قول میدم یه ماشین بخرم که شیشه هاش تو بارون بخارکنه .........

قول میدم همه مسابقاتت تو روزای بارونی رو همرات بیام.

قول میدم ........................