X
تبلیغات
رایتل

ساعت ۸ صبحه دارم میرم سرکار یه خانومی داره جلوی من راه میره  به یه صندوق صدقات میرسه وای میسته دست میکنه توکیفش و یه ۵۰۰ تومنی در میاره ومیندازه تو صندوق و به راهش ادامه میده  

پیش خودم فکر میکنم که حتما دیشب یه خواب بد دیده به خاطر اون صدقه انداخته  

  

  

 

چند روز بعد........................... 

ساعت ۲ظهره دارم برمیگردم خونه خیابون خیلی شلوغ نیست یه مرد لاغر سیاه که یه گونی سفید رو دوششه و کاملا مشخصه که معتاده بدون اینکه هیچ اهمیتی به آدمای اطرافش بده یه میله نازک رو از شیار پایین صندوق صدقات  کرده داخل و داره پولاشو در میاره.  

 پیش خودم میگم حتما از دیشب مواد مصرف نکرده و حالش انقد بده که اومده پولای صندوق صدقات رو برمیداره .  

یاد اون خانومه میافتم که صبح به هوای باطل شدن خواب بدی که دیده بود پول انداخت تو صندوق   

خدایا برات مهمه که این پول دست کی رسید؟  

صدقش قبول نیست ؟   

خودت تنظیم کردی که اون خانومه خواب بد ببینه تا پولش برسه به این معتاده؟

یعنی صدقش قبوله ؟ 

؟ 

؟ 

؟ 

؟

وقتی از کار خسته ام این فکر خستگیم رو از بین میبره................... 

وقتی حوصله کسی رو ندارم با این فکر انرژی میگیرم ..............................  

درتمام طول روز رویای من این است ................................................................... 

 

یه خونه نقلی با مبلای یاسی .................  با یه بخاری که مونده پشت مبلا .................. 

با شیشه های بخار کرده پنجره آشپزخونه ................... بوی غذا .......................صدای تلوزیون و .................یه دنیا آرامش. 

و منی که ............... منی که یه فنجون چایی رو بایه عالمه مهربونی توعوض میکنم .............. و تویی که یه فنجون چایی رو به قیمت یه دنیا مهربونی میخری..................  

 

آخر شب انگار تازه متولد شدم ..................... هیچ خبری از خستگی  نیست........هیچ حرفی ته دلم نیست ........... 

هیچ فکری تو سرم نیست .  

 

خدایا این رویا رو ازم نگیر

بچه که بودم ....... عموم تو یه شرکت کانتینر سازی کار میکرد  

جای باکلاسی بود  

هر چند وقت یه بار بهشون بن میدادن که باهاش میتونستن از یه فروشگاه خرید کنن 

ما هم اون موقع ها فروشگاه مروشگاه نمیرفتیم که ... همه چیز رو از بقالی سر کوچه میخریدیم  

عموم هر وقت میرفت اون فروشگاه منو دختر عموم رو هم میبرد و من فقط به یه امید میرفتم اونجا................ 

به این امید که اون چرخ خرید رو بگیرم دستم و بین قفسه ها باهاش قدم بزنم . 

 واسه هیچ کس این کار مهم نبود و خیلی راحت مسئولیت این حمالی روبه من واگذار میکردن. 

و منم انگار تو آسمونا راه میرفتم   

گذشت و دیگه هم اونجا نرفتیم   

بعد از اون شاید سالی یکی دوبار پیش میومد که بریم یه فروشگاه اونجوری بزرگ برا خرید ........ 

 

چند وقته که یه فروشگاه رفاه بزرگ نزدیک خونمون باز شده ........... و بعضی وقتا با پسری برای خرید میریم اونجا    ولی..................... 

از اونجایی که یکی از آشناهای خیلی نزدیک سوپر مارکت داره ما هیچوقت نمیتونیم از فروشگاه زیاد خرید کنیم . 

هر وقتم میریم تا من با کلی ذوق میرم چرخ بردارم   

 جناب کورش خان میفرمایند : 

چرخ واسه چی؟؟؟؟ 

واسه دو تا قلم جنس که چرخ برنمیدارن    زشته بابا   

و از ما اصرار و از ایشون انکار  

جالب اینجاست که تا حالا سر هیچ مو ضوعی انقد تاکید نکرده بودااااااااااااااااااااا  

دیروز رفتیم فروشگاه و طبق معمول به محض ورود حالگیری انجام شد 

حالا بین قفسه هاداریم راه میریم ....... من یه شیشه سس و یه بسته دستمال کاغذی و دو تا صابون و یه قوطی چایی خشک و نخ دندون دستمه و شیشه سسه هم هی داره میافته پسری هم قد من جنس دستشه  

نمیدونم این صحنه زشته یا یه چرخ خرید خلوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 سکانس اول: 

نسرین روی صندلی سالن انتظار درمانگاه نشسته بود تا پسر ۴ سالشو واکسن بزنه 

 صدای عق زدن های دختر جوان رااز اتاق اورژانش میشنیدوگریه های مادرش راکه پشت در اتاق ایستاد بودو میگفت : "آخه اون پسر ارزشش رو داره  ؟" میدید.

شستشوی معده دختر که تموم شد نسرین به داخل  اتاق رفت و کنار تخت دختر ایستاد . 

دختر خواب بود و سرم به دستش . از تابلوی بالای سرش فهمید که اسمش رعناست.

نسرین آروم  گفت : 

من را ببین ............... من را خوب ببین ................ من آینده توام..........  

وقتی از اتاق بیرون میرفت شنید که دختر در  جوابش گفت: ما فرق میکنیم ....  

 

 سکانس دوم: 

رعنا در راهروی دادگاه نشسته بود  کنار دختری که داشت فرمی را پر میکرد . 

علت را پرسید  

_ پدرم موافق ازدواجم با پسر مورد علاقه ام نیست. 

میخوام حق ازدواج بدون اجازه پدررو بگیرم . من دیگه سنم قانونیه ، 18 سالمه.  

رعنا گفت: من را ببین .................. من را خوب ببین ............. من آینده توام.

دختر گفت : ما فرق میکنیم . علی عاشق منه . 

و رعنا فکر کرد  

فکر کرد به اینکه  چقدر ۵سال پیش عاشق حمید بوده  

وقتی پدرش را بخاطر حمید ترک کرد هنوز عاشق بود  

وقتی اجاره خانه شان عقب افتاد باز عاشق بود 

وقتی برای زایمان دخترش به ارزانترین بیمارستان رفت هنوز عاشق بود  

وقتی تمام طلاهایش را فروخت عاشق بود 

ولی وقتی حمید از زور بیکاری و بی پولی شیشه کشید دیگر عاشقش نبود  

وقتی ازش کتک خورد دیگه عاشقش نبود 

الان فقط یه آدم پشیمون بود .  

   

  

1 :تو این هفته خبر طلاق دو تا عزیز رو شنیدم  و شدیدا دنبال مقصر میگردم 

2:کاش میشد به عقب برگشت 

3:بسیار ناراحتم