X
تبلیغات
رایتل

باردار که بودم .............. یه ماه مونده به تولد هانا .....

شبا خوابم نمیبرد.بیشتر شب رو یا تو تخت نشسته بودم .... یا رو مبل نشسته بودم .... یا داشتم را ه میرفتم .

معضلی شده بود این شب بیداریا .

تصمیم گرفتم از این فرصت شبانه استفاده کنم تا هم به خودم انقد سخت نگذره هم یه کار مفیدی کرده باشم .

رفتم کتابخونه و چند تا کتاب امانت گرفتم برای اینکه شبا بخونم .

یه چراغ مطالعه هم نصب کردم بالا سرم کنار تخت .

هر شب یکیشونو میخوندم و اصلا بهم نمیچسبید و بعد از یکی دو ساعت کلافه میشدم و کتابو میبستم .

یکی از کتابا ولی خوب بود.

یه رمان سطح متوسط یا شایدم پایین .

ازین کتابای پیچیده و باکلاس نبود ..... ولی خوندنش خیلی کیف میداد.

اسمش بود : " بگذار مادر بخوابد "

از روز عروسی یه دختر 13 ساله رو تعریف کرده بود تا ....... مرگش و بچه هاش و مرگ بچه هاش .

11 تا بچه دنیا آورده بود که 7 تاشون زنده مونده بودن .

بعد که تموم شد ... حالا داستان رو از زبان بچه ها تعریف میکرد .

مادره زن زحمتکشی بود . یه مادر یه کم بد اخلاق و ..... مثل همه مامانا دیگه .... که برا بچه هاشون خیلی زحمت میکشن و مواقع گیر و گرفتاری به دادشون میرسن و اینا .

اسم کتاب خیلی بهم میچسبید . بگذار مادر بخوابد.

من از دست هانا بی خواب میشدم شبا و مادر تو قصه هم هر شب بابت یه چیزی ..... یه بار این بچش میریض میشد .... یه شب اون یکی امتحان داشت .... یه شب یکیشون دیر می اومد و خلاصه هی ازین مسائل داشتن و ... شبی که مادره مرد دخترش که خیلی هم دلسوز مامانش بود به بقیه خواهرو برادرا گفت : " بگذار مادر بخوابد " .

.

.

.

حالا اوضاع الان من :

روزا هانا نمیذاره درس بخونم . صبر میکنم شب با هزار زور و کلک بخوابه . بعد تا 2و3 کار و درس . بعد که میام بخوابم ....

مامان ....... آب .

مامان ....... به به .

و جدیدا ....... مامان هاپوووووو ..... گریه .

.

.

و من هر شب رو به هانا میگم ...... " بگذار مادر بخوابد ".