X
تبلیغات
رایتل

تو صف تاکسی وایسادم ................

ساعت 4 ظهره و یه ربع دیگه کلاس زبانم شروع میشه .  همین الانم که تاکسی بیاد یه 5 دقیقه ای دیر میرسم .

چند نفری جلوم هستن .

یه آقای جوون قدبلند ، یه بقچه تو یه دستشه و یه کارتن تو اون یکی دستش، پشت سرش یه پیر زنه که انگار مادرشه، جونه تند تند راه میاد و پیرزنه سعی میکنه بهش برسه هی با نگرانی نگاش میکنه که گمش نکنه .

میان تو صف تاکسی .

یه چند دقیقه ای وای میستن و پسره هی به ساعت موبایلش نگاه میکنه و وقتی میبینه از تاکسی خبری نیست به آقای میانسالی که کنار من وایساده میگه که آقا این مادر منو سوار ماشینای فردیس میکنی ؟ میخواد بره کوچه بنفشه . آدرسش دستشه .

مرده میگه آره آقا حواسم بهش هست.

پسر ه ترکی به مامانش میگه : سپردمت به این اقاهه سوارت کنه . من میرم .

زنه میگه من سر در نمیارم .

میگه همینجا وایسا تاکسی میاد این آقا بهت میگه .

خداحافظی میکنه و میره .

یه خرده میگذره و تاکسی نمیاد. دیرم شده . بقیه مسافرااز صف میرن بیرون و گوشه خیابون سوار ماشینای عبوری میشن.

پیرزنه ترکی میگه میخوام برم به این آدرس و کاغذ مچاله تو دستشو نشون میده به آقای میان سال .

مرده ترکی متوجه نمیشه .

به پیرزنه میگم : اشکالی نداره ماشین که اومد بده به راننده.

دیرم شده .....................

یه تاکسی میاد.

نفر جلوی من سوار میشه .

من هم سوار میشم.

آقاهه سرشو میاره داخل و میگه آقای راننده صندوقتو بزن این مادر اساس داره .

راننده میگه صندوقم جا نداره .

اقای مسن به به پیرزنه میگه وایسا همین جا بگو فردیس سوارت میکنن و پیرزن مبهوت نگاش میکنه .

آقای مسن سوار میشه ، مسافر بعدی هم سوار میشه و راننده راه میافته .

بر میگردم و به پیرزن نگاه میکنم که داره هاج و واج ماشینو نگاه میکنه .

دلم میلرزه .......... الان چجوری ماشین بگیره . بلد نبود که ..................

تو دلم میگم خاک بر سر پسرش ....................... وای میستادی مادرتو سوار میکردی دیگه .

یه دقه بعد اقا ی مسن که جلو نشسته به راننده میگه : میخواست بره خیابون بنفشه . راننده میگه خیابون بنفشه ازین جا نمیرن . مگه اینکه

دربستی بگیره ..........

ای وای ، بنده خدا .

دوباره تو دلم به پسرش میگم خاک بر سرت . البته این دفعه آقای مسن رو هم اضافه میکنم .

اقای مسن میگه پسرش نباید میرفت .

از دستش حرصم میگیره ، نمیتونم جلوی خودمو بگیرم میگم : پسرش سپردش به شما ، نباید ولش میکردین.

با خنده میگه : منم کار زندگی دارم خانوم .

میگم : پس نباید قول میدادین ، میگفتین من نمیتونم .

فوری از حرفم پشیمون میشم . منتظرم بگه به شما ربطی نداره .

.

.

.

نمیگه .

هیچی نمیگه . 

 فکرم آشفتس . اعصابم خورده .

.

.

پسرش نباید ولش میکرد . آقای مسن نباید سوار ماشین میشد .

.

.

آقای مسن تقصیرو میندازه گردن پسر پیرزن که عذاب وجدان خودشو کم کنه .

منم تقصیرو میندازم گردن آقای مسن که .........................

پسرش مقصر بود ، آقای مسن مقصر بود ... ولی من رکوردشونو زدم .

.

.

منو ببخش پیرزن . باید میموندم و سوارت میکردم .

گریم گرفت .

چرا پیاده نشدم ؟

.

.

.

دیر رسیدم کلاس .

.

.

یه ماه ازین قضیه میگذره و هنوز از خودم میپرسم که چرا پیش پیرزن نموندم؟................ 

واقعا چرا از ماشین پیاده نشدم؟ 

مگه تو کل عمر آدم چند بار پیش میادبشه به یکی کمک کنی؟.............

یه ماه پیش که پام شکست .................

درست همون لحظه که وزنه افتاد رو پام و درد گرفت....................

تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که .......... وایییییییییییییی مسافرت شیرازمون به هم خورد.

بعدش به این فکر کردم که : ای بابا تازه شهریه کلاس ورزشمو دادم .

بعدش یاد شرکت داروسازی افتادم که از طرف اداره باید از شنبه میرفتم واسه آموزش کامپیوتر .

بعدش : فردا شاگردام امتحان دارن .

بعدش : تا من برم که اون مانتو سبزه رو فروختن.

و همین جوری یکی یکی یاد کارایی میافتادم که با شکستن انگشت پام نمیشد انجامشون بدم.

تو راه رادیولوژی بیمارستان وسط ناله هام به کوروش میگفتم :

اگه شکسته باشه نمیریم شیراز؟

_ چرا عزیزم میریم .

 داروسازی رو چیکار کنم ؟
_ خودم میبرمت .

شهریه باشگاه رو پس میدن؟

_ میذارن واسه وقتی خوب شدی.

سرکار نرم فردا ؟

_ مرخصی میگیری . دکتر گواهی میده بهت .

خلاصه اینکه انقدر این اتفاق یه دفعه ای بود که تو ذهنم نمیتونستم تجزیه و تحلیلش کنم.

.

.

.

.

.

سه هفته گذشت .

شیراز رفتیم . با پای آتل بسته .......... ولی رفتیم .

شرکت داروسازی برام راننده میفرستاد و فقط دو جلسه نرفتم .

دکتر برام 10 روز استراحت نوشت و 5 روز بعد حوصلم سر رفت و رفتم سرکار .

.

.

.

 همه چیزایی که نگرانشون بودم حل شدن . به جز یه چیزی که اون موقع اصلا بهش فکر نکرده بودم.

.

.

.

.

بعد از 3 هفته با دمپایی بیرون رفتن الان پوشیدن کفش واسم شده مثل آرزو .

با دمپایی سر کار رفتن ........ خیابون رفتن ........... مهمونی رفتن ............خیلی بد بود.

دلم کفشای پاشه بلند میخواد.