شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

ساعت 1:30 ظهر ، جاده قدیم.....................

 نشسته بود روی صندلی جلوی تاکسی درست جلوی جایی که من نشسته بودم.  

بار اول که تلفنش زنگ خورد از طرز صحبت کردنش خوشم اومد ، یه جور باشخصیت و مهربون حرف میزد.  

سلام عزیزم. جونم خاله ؟  

_  

آره خاله خیالت راحت . من دارم میام تهران . میرسم ایشالله تو نگران نباش. 

 _  

نه هرطور شده نمیذاریم امشب اون تو بمونه. 

 _  

باشه پسرم . من پشت خطی دارم. . .  

 

وای چه خانم خوبی . داره کمک میکنه یکی رو از بازداشت دربیاره. مثل معلما حرف میزنه. 

 

 الو. 

 _  

سلام سارا جان خوبی خاله ؟ مامانت خوبه؟ 

 _  

عزیزم من شاید دیر برسم خونه . تو برو بچه ها خونه ان .  

_  

آره میام ، آخه زن سعیدو گرفتن . الان بازداشتگاهه . دارم فیش حقوقی میبرم اونو آزاد کنم.  

_  

انگار تو محل کارش ازش شکایت کردن خاله . چه میدونم والا. 

 _ 

 باشه عزیزم میبینمت.  

 

عجب............. پس جریان این بوده. 

 

 الو سلام سعید جان .  

_  

خاله نگران نباش من فیش حقوقی دستمه دارم میارم.فقط باید برم خونه شناسنامه هم بردارم یادم رفته بیارم . 

 _  

2:30  تعطیل میشه؟ ایشالله میرسم خاله . نگران نباش.  

 

ای باباشناسنامت روهم میاوردی دیگه . تا 2:30 که نمیرسی. 

 

 الو  

_  

به به . سلام مریم جان . چطوری خانوم؟ 

 _  

قربونت منم بد نیستم .عروس یکی از اقوام یه مشکلی براش پیش اومده میرم فیش حقوقی بذارم بیاد بیرون. 

 _  

عروس بدری . یادته تولد ساسان خونمون بود دیدیش.  

 آره الان درگیر کار اونم بهت زنگ میزنم.  

 

حالا به این نمیگفتی چی میشد؟   

 

الو سلام آبجی خوبی؟  

_  

نه هنوز نرسیدم . 

 _ 

 میگم آبجی بدری رو دیدی بهش نگی که جریانو میدونیا.  

_  

حالا میام میگم . قربونت.   

به این دیگه چرا گفتی؟ 

 

 الو سعید جان .جونم خاله ؟  

_  

ا ی وای خدا رو شکر . پس رضایت دادن. 

 _  

من دربست گرفته بودم داشتم میومدم خاله . 

 _  

خب خدا روشکر ، قربونت خاله.   

.

 

تو کی دربست گرفتی ؟ پس ما چی هستیم تو ماشین؟   

.

 

الو سارا جان رفتی خونه ما ؟  

_  

آره منم دارم میام آزادش کردیم خدا روشکر. 

 _  

حالا میام توضیح میدم.   

.

 

آزادش کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تو هم تو آزادیش کمک کردی؟ کی ؟  

تو که همش مشغول ریختن آبروی اون بنده خدا بودی.کی فرصت کردی بری آزادش کنی ؟  

الان خیلی کیف میکنی پیش مردم عزیز شدی؟  

خیلی احساس خوبی داری؟  

اینا همه حرفایی بود که دلم میخواست بهش بزنم ، ولی حیف که جسارتشو نداشتم.

یک روز راستش را به تو خواهم گفت.............!

یه روز توی راه وقتی داریم از اداره برمیگردیم ........... از در ساختمون اومدیم بیرون و هنوز به نگهبانی نرسیدیم. تو داری از جشن عروسی خواهرت و دامن 3 طبقه عروس تعریف میکنی.........

من یه نگاهی به صورتت میندازم و بعد زل میزنم به روبرو.

نمیشنوم چی میگی مثل خیلی وقتا که تو داری یه چیزی رو با آب و تاب تعریف میکنی و من حواسم یه جای دیگست ................. ولی وانمود میکنم که دارم گوش میدم چون تو همیشه تعریف کردن رو دوست داری و برای من هم زحمتی نداره که همیشه وانمود کنم دارم به حرفات گوش میدم تا خوشحال شی.

آره هنوز داری تعریف میکنی ................... یه دفعه میپرم وسط حرفت.

بی مقدمه شروع میکنم و..................

"راستی پروانه اون جریان رو یادته ؟.................................. "

همه چیزو بهت میگم ........... تند تند تند مثل یه نوار ضبط شده ، همونطوری که هزار بار پیش خودم مرور کردم.

تو تا چند ثانیه مات و مبهوت میمونی ............... من حرف میزنم بدون اینکه بهت نگاه کنم.

رسیدیم به نگهبانی ..... حرفام تموم شده.میرم داخل و دستم رو میذارم رو دستگاه اثر انگشت  دستم میلرزه ....... از خوشحالی . 

تو هم دستتو میذاری روی دستگاه ............ دست تو هم میلرزه ..............

میام بیرون ، تاکسی می گیرم ..... تو میمونی دم در........... نگاهت نمیکنم ولی سنگینی نگاه متعجبتو حس میکنم و........................ تو راه یه نفس راحت میکشم و میخندم .

.

.

.

شاید هم یه روز توی باشگاه وسط شمردنای مربی ........1...............2..............3

"راستی پروانه ........... اون جریان ............. "

و تو بعد از کلی سکوت میای کنار گوشم و میگی :

هلیا چرا دروغ گفتی دختر؟ چطوری تونستی این همه حرفو تو دلت نگه داری؟

میگم: چون نمیشد راستشو بگم.

میگی : خوب چرا الان داری راستشو میگی ؟

میگم : چون نمیشه دروغ بگم .......................

.

.

.

نمیدونم کی و کجا و چطور اتفاق میافته ! ولی یه روز من راستش رو به تو خواهم گفت .

واز فردای اون روز یه فکرگنده ای که هر روز و هر لحظه با دیدن تو میاد تو سرم از بین میره و من............................... خلاص میشم .  

ولی شاید دیگه ........... بهترین دوستت نباشم.

روزهای عید مثل برق گذشتن........... 

به مسافرت و مهمونی گذشتند. 

عید خوبی هم بود انصافا. 

هم سفر به شیراز و یزد خوب بود هم مهمونی بازی ها بیشتر از هر سال خوش گذشت. 

والان ............ 

غروب ۱۲ فروردین میتونست خیلی دلگیر تر از این ها باشد اگه:  

۱)  امشب قرار نبود برای کوروش تولد بگیرم. 

۲) ۲ تا از دوستای خوبمون تو راه اومدن به خونمون نبودن.  

  

 

 

 

 

تولدت مبارک عزیز دلم. 

۱۲ فروردیت ۱۳۹۱ 

ساعت ۷:۲۰ عصر

 

گل های توی گلدون بی حال شدن .......................!

.با اینکه خیلی حواسم بهشون هست ولی چند وقته که سرحال نیستن

.توی راه از دم گلفروشی که رد میشم هوس میکنم برم داخل

آقای فروشنده میگه : گل ها همینجورین . باید هر روز و هر لحظه حواست بهشون باشه وگرنه یه دفعه میبینی کار از کار گذشته و دیگه هیچ کمکی بهش نمیشه کرد.

یه دارو میگیرم ازش و با دقت به دستوراتش گوش میدم ............. 1 قاشق چای خوری تو 3 لیوان آب حل بشه و هر 20 روز یه بار بریز پای گلدونت

دارم میام بیرون از مغازه که یادم میافته امروز ولنتاینه . یادم میاد که صبح یه پیام به گوشیم دادی که :" ولنتاینت مبارک عزیزم "

با یه بسته داروی گلدون ، یه گلدون کوچیک سفالی برای کاکتوس ها و یه دسته گل از مغازه میام بیرون

از دم لوازم آرایشی که رد میشم یادم میاد که اسپری دئودورانتت تموم شده . یه اسپری و یه عطر کوچیک برات میخرم

توی تاکسی یه دختر وپسر کنارم میشینن . دست دختره یه ساک دستی قرمزه . چه بوی عطری میاد . 

......................... دست همو گرفتن وچسبیدن به همه و صدای ریز خنده.

میرسم خونه

وقتی دارم محلول رو برای گلدونا آماده میکنم ، به این فکر میکنم که چقدر دلم یه کادو توی یه ساک قرمز میخواد.دلم یه کادو از جنس اظطراب میخواد . از جنس یه قرار دزدکی .از جنس یه دل ضعفه بخاطر گرمای گرفتن یه دست مردونه توی تاکسی .دلم یه نامه میخواد که انقدر آروم بخونمش تا دیر تموم بشه . نامه ای که پر باشه از جمله هایی که تا مغز استخون آدم رو پر میکنه از یه حس عجیب 

دسته گل رو میذارم تو گلدون  

عطر رو کادو میکنم و میذارش زیر متکات .......................  

 یه برگه برمیدارم با یه خودکار ... شاید تو هم امروز یه دختر و پسرو دیده باشی و دلت یه عالمه عشق خواسته 

...........................باشه 

 

 

 

دیروز عصر کودکی متولد شد ................   

امروز صبح کودک ۵ ساله ای درگذشت................... 

 

إِنَّمَا أَمْوَلُکُمْ وَ أَوْلَدُکمْ فِتْنَةٌ   

همانا اموال و فرزندانتان وسیله آزمایش شما هستند . 

 

 

 

برای یک مادر دعا کنید.