X
تبلیغات
رایتل

شب یلدا بود ..... و عید قربان .....

دو تا از دوستام از شب قبلش اومده بودن خونمون برای کمک. 

خیلییی کار مونده بود .... تا ۱۱ شب بیرون بودیم برای کفش و لباس و سفره و ..... 

اومدیم خونه .... شام املت خوردیم . تا ۳ صبح ما اتاق درست کردیم و تو با مجید پلی استیشن بازی کردی .... 

بعد تو رفتی و ما هر کدوم یه طرف سفره خوابیدیم ..... 

واییی که اتاق چقدر سرد بود ...... تازه از حموم اومده بودم و بخاری اتاق رو هم برداشته بودیم .

فرداش ...... من کنار تو با لباس عروس ..... سر سفره عقد. ..... 

.

.

این نهمین یلداست بعد از اون شب ...... 

ودیگه هیچ یلدایی اونقدر سرد نبوده ..... 

اصلا تو که باشی ...... هیچ یلدایی سرد نیست .


طبق معمول همیشه ....... 

بعد از چند روز تعطیلی  ...... 

شبی که بعد از تعطیلاته و فرداش قراره ما بریم سر کار و هانا بره مهد ...... با هانا دعوام شد . 

سر خواب ..... سر زود خوابیدن .

چند روز عادت کرده به دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن و شب آخر از ساعت ۹:۳۰ جنگ ما سر خواب شروع شد و ساعت ۱۲:۳۰ در حالی که هانا رو تو بغلم فیتیله پیچ کرده بودم تا وول نخوره و سرم درد گرفته بود ..... با قیافه اخمو خوابید. 

.

.

حالا مصیبت من بعد از خواب اون شروع میشه . ۳ ساعت طلایی آخر تعطیلاتم به شدت خراب میشه . . . تا جمع و جور کنم و بخوابم میشه ساعت ۱:۳۰ ..... تا ۳از سر درد و عذاب وجدان اینکه چرا با هانا دعوا کردم خوابم نمیبره و تا چشمام گرم میشه صبح شده .

از صبح هم هی استرس خوابالو بیدار شدنش و چرا من شاغلم بچم نمیتونه زیاد بخوابه .....

.

ظهر بابا میره دنبالش و منم میام خونه بابا ..... صدای خنده هانا تا آسمون میره . میپره بغلم . میگم صبح خوابالو بودی ؟ " نه ".  شب خوب خوابیدی؟"بله" . ببخشید شب دعوات کردم .... "مگه دعوام کردی؟ ". 

.

کاش یه کم ازش یاد بگیرم ...... فراموشی رو . 

چند دقیقه پیش هانا صدام کرد ..... تا برم اتاقش دوباره خوابش برده بود.

والان ..... صبح جمعه .... ساعت ۸ صبح من بیدار شدم و دیگه خوابم نمیبره. کاری هم برا انجام ندارم چون حتی قیمه نهار رو هم دیشب گذاشتم روی گازو الان بوی خورشت تو خونه پیچیده.

پس کاری ندارم جز چرخیدن تو موبایل و صفحه های مجازی ....

از تلگرام به اینستا و برعکس .... و بالاخره طبق معمول اینستا برنده میشه . گیر میافتم تو صفحه یه خانم غریبه و ....

یه دور همی شاد ..... منو دوستان گلم ..... خانواده یعنی زندگی ..... یه سالگی آرشا .... کنار همسر جان. .... سال نو مبارک.... شب یلدای عالی با دوستان جان ..... رستوران شاندیز با همسر جان.... و . و .و 

آدم خوشبختی به نظر میرسه. آدمی که یه عکسش با همسرشو یه عکس پر جمعیت با خانواده و یه عکس با لب خندون با دوستان داره .... آدم خوشبختیه .

خوشبخت بیچاره ای که در تمام لحظات قشنگ بودن تو جمع شلوغ خانواده و خندون کنار دوستان و عاشقونه کنار همسر جان ..... ایشون سرشون تو گوشی بوده ..... تا الان .... ساعت ۸ صبح جمعه .... منی که دارم تو موبایل میچرخم تا خوابم ببره ..... دلم بسوزه براش....  خانم غریبه .... مامان آرشا .... اینکه خانواده شما وقتی دور هم هستن انقدر زیادن که تو کادر دوربین جا نمیشن خیلیییی نعمت بزرگیه.اینکه  دست همسرت انقدر مهربون دور گردنته ارامش بخش ترین حس دنیاست.

و این چشمای براق و قدمای کوچولوی آرشا مهمون امروز و فردا هستن ..... 

حیفه ..... حتی یه لحظه هم حیفه..... 

بهشون نگاه کن و کیییییف کن .

روزهای زوج میریم باشگاه .......................

من میشینم روی پله ها و تورو تماشا میکنم . تو و تمام دختر بچه های 8 و 10 و 13 ساله و 17 ساله و 20 ساله و..........

تماشا میکنم که بالانس میزنید و پل میرید و وارو و نیم وارو تمرین میکنید...... وصدای داد زدن های خانم ابراهیمی و صدای گریه های دختر بچه ها موقعی که خانم ابراهیمی با زانو کمرشونو فشار میده تا بچسبه به زمین تو حرکت 180.

.

.

وسط این تماشا کردن یه دختر بچه مو فرفری سفید رو میبینم با بلوز و شلوار سفید که کنارش خط قرمز داره .

دختر بچه ای با استعداد فراوون تو ژیمناستیک ..............

دختر بچه ای که بیشتر 24 ساعت شبانه روز رو غرقه تو خیال و رویا ...... و تو تایم باشگاه این رویا فقط و فقط رویای قهرمانی   و سکو و مداله ......

.

.

غرق این خیالاتم که ..... هانا میاد رو پام میشینه و ....... با یه صدای لوس میگه " مامان .... خسته شدم ..."

.

ومن  دختر بچه مو فرفری رو گم میکنم بین بچه های شیک و ژیگول باشگاه .................

دختر بچه تپل سفید .... گم میشه بین مانکن های برنزه ..........

دختر بچه با بلو ز شلوار سفید خط دار ....... گم میشه بین مایو صورتی پوش ها...............

.

دختر بچه موفرفری میشه یه مامان 31 ساله ...... که در به در دنبال یه فرصته واسه رویا بافی ........... 

.

.

جلسه پیش با خانم ابراهیمی صحبت کردم ....... و اون هم با خوشحالی پذیرفت که شاگرد قدیمیش کنار دختر کوچولوش دوباره تو باشگاه تمرین کنه.

و میشه گفت 2 شنبه ........... 25 مرداد 95 یکی از بهترین روزهای چند وقت اخیر بوده.

بعد 20 سال برگشتم به باشگاه قدیمی ....... وصداهای آشنا ...... 1-1 و 1-2 و1-3و ......

 انقدر ورزش کردم و عرق ریختم ..... انگار اومده بودم میدون جنگ .............

در حقیقت برای من میدون جنگ هم بود ................... جنگ با همه نفرت ها و بغض ها و سکوت های این چند ماه. جنگ با همه نامردی ها و بی معرفتی ها  . جنگ با همه دروغگو ها و دوروها .

من پیروز این جنگ بودم ......... من راهم رو پیدا میکنم ............ و دروغگو همیشه بازنده است.

بعد ها اخبار اون روز رو گرمترین روز سال اعلام کرد ................

و امروز هم خیلییییی گرم بود .

تولد هانا و سالگرد ازدواجمون .....

روز عروسیمون انقدر روز گرمی بود که تا برسیم تالار همه گلای ماشین عروسمون پلاسیده شده بودن .

انقدر گرم که مامان  وقتی  از آرایشگاه برگشته بود خونه رفته بود دوش گرفته بود............!

انقدر گرم که فیلمبردار مون کلافه شده بود و تو محاسباتش اشتباه کرد و ما وقتی رسیدیم باغ برای عکس که هوا تاریک شده بود.

انقدر گرم که ................

ولی چه اهمیتی داشت ...... واسه من که کنار م عزیزترینم رو داشتم گرما و سرما و ترس و استرس و نگرانی و...... هیچی معنی نداشت . فقط آرامش بو دوبس....

5 سال بعدش دقیقا همون روز هانا به دنیا اومد.

دقیقا روز گرم 2 مرداد.

انقدر گرم که من تا پرستار از اتاق میرفت بیرون سریع کولر اتاق رو زیاد میکردم تا یه کم خنک بشم .......

همه اونایی که اونروز اومدن بیمارستان ازگرما ی هوا گله میکردن.

هانای کوچولوی 3و نیم کیلویی  تو راه از شدت گرما انقدر گریه کردگه تا رسیدیم خونه مجبور شدیم همه لباساشو دربیاریم تا آروم بشه .

.

ولی چه اهمیتی داشت ............. من کنار عزیزترینم نشسته بودم و یه کوچولوی 3 ونیم کیلویی تو بغلم خوابیده بود ........... انقدر شاکر و خوشحال بودم که گرما و سرما رو نمیفهمیدم.

.

.

وامروز هم گرم بود ..........................خیلی گرم ......

و من از ساعت 12 تا 1و نیم ظهر کل شهرک رو گشتم تا برای عزیزترینم هدیه سالگرد ازدواج بگیرم .

و وقتی رفتم داخل حیاط مهد بادیدن هانا که با لباس سبز رنگ و موی بهم ریخته دست مربیشو گرفته بود و شاد و خندون از پله ها اومد بیرون و دوید بغلم انقدر کیف کردم که نگو....

وقتی نشستم تو دفتر مهد تازه فهمیدم چقدر گرممه و چقدر تشنم شده . .................

.

.

.

2 مرداد ..... گرمترین روز سال ............... روز قشنگیه . انقدر قشنگ که بخاطرش میشه روزای بد سال رو تحمل کرد .

خدایا شکرت ......