X
تبلیغات
رایتل

چند دقیقه پیش هانا صدام کرد ..... تا برم اتاقش دوباره خوابش برده بود.

والان ..... صبح جمعه .... ساعت ۸ صبح من بیدار شدم و دیگه خوابم نمیبره. کاری هم برا انجام ندارم چون حتی قیمه نهار رو هم دیشب گذاشتم روی گازو الان بوی خورشت تو خونه پیچیده.

پس کاری ندارم جز چرخیدن تو موبایل و صفحه های مجازی ....

از تلگرام به اینستا و برعکس .... و بالاخره طبق معمول اینستا برنده میشه . گیر میافتم تو صفحه یه خانم غریبه و ....

یه دور همی شاد ..... منو دوستان گلم ..... خانواده یعنی زندگی ..... یه سالگی آرشا .... کنار همسر جان. .... سال نو مبارک.... شب یلدای عالی با دوستان جان ..... رستوران شاندیز با همسر جان.... و . و .و 

آدم خوشبختی به نظر میرسه. آدمی که یه عکسش با همسرشو یه عکس پر جمعیت با خانواده و یه عکس با لب خندون با دوستان داره .... آدم خوشبختیه .

خوشبخت بیچاره ای که در تمام لحظات قشنگ بودن تو جمع شلوغ خانواده و خندون کنار دوستان و عاشقونه کنار همسر جان ..... ایشون سرشون تو گوشی بوده ..... تا الان .... ساعت ۸ صبح جمعه .... منی که دارم تو موبایل میچرخم تا خوابم ببره ..... دلم بسوزه براش....  خانم غریبه .... مامان آرشا .... اینکه خانواده شما وقتی دور هم هستن انقدر زیادن که تو کادر دوربین جا نمیشن خیلیییی نعمت بزرگیه.اینکه  دست همسرت انقدر مهربون دور گردنته ارامش بخش ترین حس دنیاست.

و این چشمای براق و قدمای کوچولوی آرشا مهمون امروز و فردا هستن ..... 

حیفه ..... حتی یه لحظه هم حیفه..... 

بهشون نگاه کن و کیییییف کن .

روزهای زوج میریم باشگاه .......................

من میشینم روی پله ها و تورو تماشا میکنم . تو و تمام دختر بچه های 8 و 10 و 13 ساله و 17 ساله و 20 ساله و..........

تماشا میکنم که بالانس میزنید و پل میرید و وارو و نیم وارو تمرین میکنید...... وصدای داد زدن های خانم ابراهیمی و صدای گریه های دختر بچه ها موقعی که خانم ابراهیمی با زانو کمرشونو فشار میده تا بچسبه به زمین تو حرکت 180.

.

.

وسط این تماشا کردن یه دختر بچه مو فرفری سفید رو میبینم با بلوز و شلوار سفید که کنارش خط قرمز داره .

دختر بچه ای با استعداد فراوون تو ژیمناستیک ..............

دختر بچه ای که بیشتر 24 ساعت شبانه روز رو غرقه تو خیال و رویا ...... و تو تایم باشگاه این رویا فقط و فقط رویای قهرمانی   و سکو و مداله ......

.

.

غرق این خیالاتم که ..... هانا میاد رو پام میشینه و ....... با یه صدای لوس میگه " مامان .... خسته شدم ..."

.

ومن  دختر بچه مو فرفری رو گم میکنم بین بچه های شیک و ژیگول باشگاه .................

دختر بچه تپل سفید .... گم میشه بین مانکن های برنزه ..........

دختر بچه با بلو ز شلوار سفید خط دار ....... گم میشه بین مایو صورتی پوش ها...............

.

دختر بچه موفرفری میشه یه مامان 31 ساله ...... که در به در دنبال یه فرصته واسه رویا بافی ........... 

.

.

جلسه پیش با خانم ابراهیمی صحبت کردم ....... و اون هم با خوشحالی پذیرفت که شاگرد قدیمیش کنار دختر کوچولوش دوباره تو باشگاه تمرین کنه.

و میشه گفت 2 شنبه ........... 25 مرداد 95 یکی از بهترین روزهای چند وقت اخیر بوده.

بعد 20 سال برگشتم به باشگاه قدیمی ....... وصداهای آشنا ...... 1-1 و 1-2 و1-3و ......

 انقدر ورزش کردم و عرق ریختم ..... انگار اومده بودم میدون جنگ .............

در حقیقت برای من میدون جنگ هم بود ................... جنگ با همه نفرت ها و بغض ها و سکوت های این چند ماه. جنگ با همه نامردی ها و بی معرفتی ها  . جنگ با همه دروغگو ها و دوروها .

من پیروز این جنگ بودم ......... من راهم رو پیدا میکنم ............ و دروغگو همیشه بازنده است.

بعد ها اخبار اون روز رو گرمترین روز سال اعلام کرد ................

و امروز هم خیلییییی گرم بود .

تولد هانا و سالگرد ازدواجمون .....

روز عروسیمون انقدر روز گرمی بود که تا برسیم تالار همه گلای ماشین عروسمون پلاسیده شده بودن .

انقدر گرم که مامان  وقتی  از آرایشگاه برگشته بود خونه رفته بود دوش گرفته بود............!

انقدر گرم که فیلمبردار مون کلافه شده بود و تو محاسباتش اشتباه کرد و ما وقتی رسیدیم باغ برای عکس که هوا تاریک شده بود.

انقدر گرم که ................

ولی چه اهمیتی داشت ...... واسه من که کنار م عزیزترینم رو داشتم گرما و سرما و ترس و استرس و نگرانی و...... هیچی معنی نداشت . فقط آرامش بو دوبس....

5 سال بعدش دقیقا همون روز هانا به دنیا اومد.

دقیقا روز گرم 2 مرداد.

انقدر گرم که من تا پرستار از اتاق میرفت بیرون سریع کولر اتاق رو زیاد میکردم تا یه کم خنک بشم .......

همه اونایی که اونروز اومدن بیمارستان ازگرما ی هوا گله میکردن.

هانای کوچولوی 3و نیم کیلویی  تو راه از شدت گرما انقدر گریه کردگه تا رسیدیم خونه مجبور شدیم همه لباساشو دربیاریم تا آروم بشه .

.

ولی چه اهمیتی داشت ............. من کنار عزیزترینم نشسته بودم و یه کوچولوی 3 ونیم کیلویی تو بغلم خوابیده بود ........... انقدر شاکر و خوشحال بودم که گرما و سرما رو نمیفهمیدم.

.

.

وامروز هم گرم بود ..........................خیلی گرم ......

و من از ساعت 12 تا 1و نیم ظهر کل شهرک رو گشتم تا برای عزیزترینم هدیه سالگرد ازدواج بگیرم .

و وقتی رفتم داخل حیاط مهد بادیدن هانا که با لباس سبز رنگ و موی بهم ریخته دست مربیشو گرفته بود و شاد و خندون از پله ها اومد بیرون و دوید بغلم انقدر کیف کردم که نگو....

وقتی نشستم تو دفتر مهد تازه فهمیدم چقدر گرممه و چقدر تشنم شده . .................

.

.

.

2 مرداد ..... گرمترین روز سال ............... روز قشنگیه . انقدر قشنگ که بخاطرش میشه روزای بد سال رو تحمل کرد .

خدایا شکرت ......

کنار شوهرش نشسته ............. یه لبخند رضایت روی لبشه ....... حرف میزنن ، میخندن ، دست همو میگیرن و...... مثل همه زن و شوهرای خوشبخت  دیگه .

.

خیلی ساله میشناسمشون ، زندگی خوبی داشتن ، معروف بودن به اینکه عاشق همدیگه ان . ....

چند ماه پیش تو یه روز که خیلی ناراحت بود اتفاقی کنارش بودم ...... ازون موقع هایی بود که آدم از شدت ناراحتی  برای همه درد و دل میکنه .

گفت که شوهرش بهش خیانت کرده ، که روز و شبش مثل جهنم شده ، که الان شوهرش پشیمونه و لی اون  دیگه نمیتونه بپذیرش ، که از تصور اینکه تمام اون روزایی که عاشق شوهرش بوده ، به فکرش بوده و ....... مرده فکرش و جسمش و روحش  یه جای دیگه بوده داره دیوونه میشه .

روزای بدی داشت ........ با 2 تا بچه که میگفت بخاطر اوضاع این روزای خونشون ازشون شرمند ست .

.

اونروز که دیدمش ............. خوب خوب بود ........همه چیز عادی .....خانومه خوشحال  ........ آقاهه خوشحال  ...................

ازش پرسیدم اوضاع خوبه ؟    گفت آره همه چی خوبه ..... جز اینکه ................ هیچی ..................همه چی خوبه.

حرفشو ادامه نداد.

.

.

 کاملاا حس میکردم که داره فیلم بازی میکنه .

دلم میخواست برم جلو و تو چشمای خوشحال و مهربون شوهرش نگاه کنم و بگم :

خیلی خوشحالی که همه چیز روبه راه شده ؟ پیش خودت میگی یه اشتباهی کردم و زنم بخشید و الان همه چی مرتبه . ....

خیلی ذوق نکن آقای عزیز . خیلی هم مهم نیست که اشتباهت تکرار بشه یانه .

دیگه خودتو بکشی هم زنت دست به گوشیت نمیزنه ...... حتی اگه عمدی بشینی کنارش و گوشیتو چک کنی یه جوری که ببینه .... برعکس  قبلناکه چشماش از فضولی چپ میشد .... اینبار سرشو 180 درجه میچرخونه تا گوشیتو نبینه .............

نه سفرات ناراحتش میکنه .......... نه دروغات ............. نه زود رفتنا و دیر اومدنات  براش مهمه . عمرا دیگه ازش بشنوی که " عزیزم امروز یه کم زو د میای پیشم ؟"

حالش خوبه با خودش .

آقای عزیز ............. خیانت فقط بار اولش خیلی ناراحت کنندس . خیلی عذاب آوره . .... بار اول که گذشت .......... دیگه تموم .

دیگه زن بافرهنگ و منطقی و آروم و خوشحال تو ......... به هیچی گیر نمیده  .................. چون براش مهم نیستی .

خیانت با ر اولش سخته ...................... دیگه بار دوم و سوم و دهم و هزارم ............... فقط یه فرقی باهم دارن ......

با هر بار خیانت تو ....... زنت مشتاق تر میشه که تو چشمای آقای مهربونی که ظهر تو گرما با ماشین کولر دار براش بوق میزنه ............. یه نگاهی بندازه....

شیرکاکائوی گرم 40 تومن و شیر کاکائوی خنک 50 تومن بود......................

روزایی که وضع جیبم خوب بود یه شیرکاکائوی خنک میگرفتم و مثل پسر بچه های سرتق وا میستادم جلوی مغازه بقالی و همینطور که مردم رو نگاه میکردم میخوردم و جیگرم خنک میشد.

چند سال این کارم بود....... از 8 سالگی تا 13 سالگی  موقع برگشتن از باشگاه ژیمناستیک ...... خسته و کوفته با دهن  بهم چسبیده از ورزش و دویدن ........ عشقم این بود که سر راه یه شیرکاکائو بخورم.

با پریسا و سارا ........... دو تا خواهری که صمیمی ترین دوستام بودن و مامانشون یه ماشین استیشن نقره ای رنگ داشت .

زمستونا که میومد دنبالشون منم تا دم خونه میرسوند و تو یه ربع راه باشگاه تا خونه چه کیفی میکردم توماشین خارجیشون.

.

.

همه اینا جزو خاطرات به خاک سپرده بودن.

امروز که قرار بود با هانا و همکارم و دخترش بریم پارک ....... گفت بیاین خیابون دوازدهم باشگاه ولیعصر تا دخترمو ثبت نام کنم  بعد بریم.

و من با پایین رفتن از پله های باشگاه ...... با شنیدن یه صدای آشنا ......... یاد روزهای دور افتادم.

عجیب بودکه بعد 20 سال هنوز مربی باشگاه ولیعصر خانم ابراهیمی بود. عجیب بود که من رو با موهای فرفریم یادش بود. عجیبه که از شنبه قرار شد هانا بره باشگاه ولیعصر و بشه شاگرد خانم ابراهیمی ..........

.

.

ولی اصلا عجیب نبود که من با بغل کردن خانم ابراهیمی چشمام پر اشک شد.

وتمام را ه و تمام مدت پارک بغض داشتم .

واز یاد آوری اون شب برفی که پریسا و سارانیودمده بودن و من غصه ام شده بود که تو تاریکی چجوری برم خونه ...... وقتی از در باشگاه اومدم بیرون دیدم داداش اون ور خیابون وایساده منتظرم .

و اون رو زی که مسابقه شهرستانی داشتیم و بارون میومد ومن با ماشین مامان پریسا  و سارا رفتم و شیشه هاشون بخار کرده بودو من تمام راه دلم گرفته بود که چرا مامان من ماشین خارجی نداره که تو بارون شیشه هاش انقد قشنگ بخار کنه ........ و حتی بی ماشین .....چرا مامان نیومد مسابقه منو ببینه.

واینکه بابای پریسا و سارا 2 سال بعدش مرد و رفتن و پارسال تو خیابون سارا رو دیدم و به روی هم نیاوردیم.

انقدر دلم گرفت که ...................... که باید حرف میزدم .

.

.

از اینکه هفته ای سه بار هانارو ببرم باشگاه ولیعصر که صاحب خسیسش بعد 20 سال هیچ تغیری توش ایجاد نکرده استرس دارم .

از اینکه هفته ای سه روز ساعت 7:15 تا 8:15 باید غرق خاطرات شم ..................

قول میدم همییییییییییییییییشه تو راه برگشت برات شیرکاکائوی خنک بگیرم هانا.....

قول میدم یه ماشین بخرم که شیشه هاش تو بارون بخارکنه .........

قول میدم همه مسابقاتت تو روزای بارونی رو همرات بیام.

قول میدم ........................