یه دنیا ممنون توام.....................!

خیلی خوشحالم از اینکه ... تو به دنیا اومدی، تو

دنیا فهمید که تو انگار  ... نیمه‌ی گمشدمی تو


خدا مهربونی کرد ... تو رو سپرد دست خودم

دست تو گرفتمو ... فهمیدم عاشقت شدم

 


تو نمی اومدی پیشم ... من عاشق کی می شدم؟

به خاطر اومدنت ... یه دنیا ممنون توام 

 

   

 

 

تولدت مبارک عزیز دلم.....................  

 

 

 

......................!

سقف خونه از خونه همسایه بالایی نم داده...............  

یه کمی هم رسیده به دیوار .................. 

یه ترک کوچولو خورده ................ 

دم عیدی اینو چیکارش کنیم؟  

 

 

ممنونم اشکوری............................!

۶سالم بود ................................ 

که از محله قدیمیمون اسباب کشی کردیم به محل جدید  

محله قدیمیمون جای شلوغی بود ... یه خونه ۳طبقه با عمو زن عمو و بچه ها و بابا بزرگ و عمه و..................  

یه کوچه شلوغ پر از دخترای همسن و سال ................ ساعت ۹ صبح با دختر عموم میرفتیم بیرون و ۱۲برای ناهار به زور میکشوندنمون خونه ................... عصر هم تا هوا خنک میشد بازم میپریدیم تو کوچه.......... 

آخر شب هم میخوندیم :  نخود نخود................. هر کی رود خانه خود................ 

اما محله جدیدمون ............. 

هیچ دختر بچه همسن و سالی نبود ..........  

بهترین رفیقم پیرمرد بقال سر کوچه بود ...  

یه بار که آب جوش ریخته بود و پام سوخته بود و مینشستم دم خونه بیکار........ قول داد پام که خوب شد برام با رنگ یه لی لی بزرگ بکشه و به قولش عمل کرد و انصافا چیز تکی بود ... هر کی میدیدش کلی حال میکرد. 

خواهرنداشتم فقط یه برادر یه کم بزرگتر داشتم که هر وقت میرفت بیرون منم آویزونش میشدم وبا  دوستاش قلعه بازی و دزد و پلیس بازی میکردیم  یا اینکه مینشستم ترک دوچرخشو میرفتیم پیک نیک ............  

 

خلاصه اینکه تنها بودم .................  

گذشت ........... و من دلم لک زده بود واسه بازیای دخترونه ..... واسه یه دوست ........ 

تا اینکه رفتم مدرسه  

چه بهشتی بود مدرسه   پر از دختر بچه های هم سن و سال خودم ...........  

دیوونه مدرسه بودم .  

دو هفته ای از شروع مدرسه ها گذشته بود  

یه دختری بغل دستم مینشست اسمش مریم اشکوری بود. 

یه دختر زشت .... شلخته ........... خنگ ................  

ولی اینا که واسه من مهم نبود من قد دنیا دوسش داشتم  

انصافا تو خاله بازی لنگه نداشت  

یه جوری جوگیر میشد یادت میرفت بازیه. 

مسیر خونشون از دم در ما رد میشد  

یه بار که داشتیم با هم میرفتیم خونه دم در بهش گفتم : 

اشکوری میای خونمون ؟ ............... بیا داداشمو ببین ( دادشم تازه به دنیا اومده بود) 

اونم از خدا خواسته اومد . 

مامانم زیاد ازش خوشش نیومد آخه خیلی کثیف بود. 

خواست بره گفتم نهار بمون. مامانم گفت مامانش میدونه ؟ 

الکی گفتیم آره . 

نهار خوردیم و بازی کردیم تا ساعت ۵  

مامانم گفت دیگه برو مادرت نگران میشه . 

من رفتم برسونمش و تو راه انقدر اصرار کردم که دوباره قبول کرد بیاد خونمون . 

طبقه بالا یه اتاق داشتیم که توش وسیله های اضافه بود . 

بردمش اونجا بدون اینکه مامانم بفهمه . 

خلاصه اینکه تا شب قایمش کردم و اون احمق هم یه کلمه نمیگفت که من مادری دارم پدری دارم . 

براش شام یه لقمه درست کردم و به مامانم گفتم من دارم بالا بازی میکنم  

با هم نقشه کشیدیم که ازاین به بعد هفته ای یه بار بیاد خونمون صبح باهم بریم مدرسه . 

عجب روزی بود از ساعت ۱۲ظهر تا ۱۰ شب بازی میکردیم .......... عوض همه اون تنهاییا رو درآوردم . 

ولی این شادی تموم شد وقتی مامانم شک کرد به این بالا رفتنای من . 

چهرش وقتی که اشکوری رو دید هیچ وقت یادم نمیره........... 

این هنوز اینجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

مامان صبح با هم میریم مدرسه دیگه 

نمیگین مادر بیچارش الان نگرانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

پاشو ببرمت خونتون ................. 

جالبه که در مقابل دادو فریاد مامانم اون فقط گفت : 

خاله اول برم دسشویی؟ 

آخه دو ساعت بود دسشویی داشت و نمیشد بره  

راه افتادیم  

غرغای مامان و بابا یه طرف غم از دست دادن اشکوری یه طرف دیگه  

خودش ولی اصلا تو باغ نبود ........... کلا گیج بود 

 مامان اونم دعوامون کرد . بنده خدا کلی گریه کرده بود..................  

گذشت ...................... 

چند سال بعد یه بار دیگه باهاش همکلاس شدم  

من شاگرد خوبی بودم معلما دوسم داشتن ولی اون........................ 

بعضی وقتا به این فکر میکردم که من چجوری با این دوست شده بودم؟  

 اما  

همیشه به خاطر اون روز رویایی ممنونتم اشکوری ..............

 

بختک.............................!

خوب یادمه ...................  

۸سال پیش بود...................

رفته بودم خونه خالم  

بعد ناهار کنار حال دراز کشیدم ................. فکر کنم چند دقیقه ای خوابم برد . یه لحظه احساس کردم بیدارم .. صدای حرف زدن خاله رو میشنیدم ولی نمیتونستم باهاش حرف بزنم  

نمیتونستم حرکت کنم .  دوست داشتم بیاد تکونم بده . بیدارم کنه . فکر میکردم مردم.

چقدر زمان دیر میگذشت . 

 با هر جون کندنی بود اون حالت از بین رفت. 

 ولی شد یه تجربه ترسناک . به هر کسی که تعریفش میکردم میگفت حتما بختک بوده .!   

 

 

گذشت  

و من دیگه بهش فکر نمیکردم   

دو ماهی از ازدواجمون گذشته بود . نصفه شب از خواب بیدار شدم ... روم به کورش بود . برگشتم اونطرفی خوابیدم چشممو باز کردم دیدم کورش نشسته جلو روم و داره میخنده . با یه حالت ترسناکی داشت میخندید  

صدای نفساش از پشت سرم میومد . 

 این کی بود ؟ 

خواستم برگردم و بیدارش کنم . نشد خواستم صداش کنم نشد . 

انگار فلج شده بودم . انگار سنگین شده بودم . نمیشد جیغ بزنم . آدم  روبروم هم داشت همونطوری میخندید . 

احساس میکنم یک سال طول کشید تا تونستم صدامو بلند کنم تا کورش بیدار شه . 

تا بیدار شد ................ اون دیگه نبود . 

چی شده عزیزم ؟ 

اون کی بود؟ 

کی ؟ 

و براش توضیح دادم و تا صبح از ترس هی بیدارمیشدم . 

. 

گذشت   

.

و من دیگه بهش فکر نمی کردم  

یکسال پیش بود. 

دراز کشیده بودم که بخوابم و کورش داشت تو حال مسواک میزد   

یه دفعه دیدم وایساده بالا سرم و همونجوری داره میخنده با اون دندوناش که تو تاریکی اتاق برق میزدن  

صدای مسواک زدن کورش رو از تو حال میشنیدم  

این کیه پس؟ 

بازم فلج شدم  

باز لال شدم  

گریم گرفته بود  

نمیدونم چقدر طول کشید که کورش دوید تواتاق و گفت  

چی شده چرا ناله میکنی ؟ 

گذشت   

.

و من دیگه بهش فکر نمیکردم  

چند شب پیش بود 

خواب بودیم چشممو باز کردم دیدم کورش دم در اتاق وایساده  و داره میخنده  

با انگشت بهم اشاره کرد که بیا  

 

 

 

 

پا شدم رفتم کنارش  

دستمو گرفت برد کنار صورتش  

فکرکردم میخواد دستمو بوس کنه  

یه دفعه دستمو گاز گرفت ..... انقدر محکم که انگشتم داشت قطع میشد. 

اومدم دادبزنم نشد  

اومدم فرار کنم نشد  

نگاه کردم سمت تخت 

دیدم کورش رو تخت خوابیده منم کنارشم  

وای  

چه لحظات بدی بود  

این کیه ؟ 

یه دفعه دستمو ول کرد و من دیدم رو تخت خوابیدم و کورش هی داره صدام میکنه  

چرا ناله میکنی ؟ 

۵دقیقه است دارم صدات میکنم ولی بیدار نمیشی. 

کورش باز دوتا شده بودی 

چی؟ 

چرا گاز گرفتی دستمو ؟ 

من؟ 

دوست دارم زمان بگذره و بازم فراموش کنم 

به این فکر میکنم که  

این مساله شاید برای هرکسی اتفاق بیافته    

ولی چرا کابوس من شبیه توئه ؟ 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۰۰.............................!

بعضی وقتا آدم یه عددی رو دوست داره همینجوری الکی  

مثل عدد ۲ که دوسش دارم بدون هیچ دلیلی 

بعضی عددا رو دوست داریم و واسش دلیل داریم مثل ۷ که روز تولدمه و به نظرم عدد شانسمه  

بعضی وقتا هم آدم یه عدد رو دوست داره چون........................ 

مثل عدد ۲۶  

بعضی وقتا یه عددی سرنوشت آدمو رقم میزنه   

اولین باری که ماهگرد آشناییمونو بهت  تبریک گفتم با خنده گفتم  

ایشالا این ۲۶ ما بشن صد تا   

و خندیدم    و خندیدی .......................

پسریییییییییییییییییییییییی  

امروز شد ۱۰۰ تا  

و من واژه کم میارم برای گفتن  اینکه چقدر کنار تو بودن رو دوست دارم  

که چقدرتو این ۸ سال ۴ ماه وجود تو بهم کمک کرده 

چقدر باعث شدی بزرگ بشم ........ عاقل بشم ...... قوی بشم و پیشرفت کنم . 

و در مقابل این همه خوبی تو هیچی ندارم بگم  

جز اینکه : 

وقتی یک ساعت پیشم نیستی  

یه جوری دلم تنگ میشه برات  

محاله بتونی تصور کنی    

.

راستی یادته اولین شاخه گلی که بهم دادی یه میخک صورتی بود؟