هیچ وقت مدل موهاتو دوست نداشتم و ............. ورنگشو.
ومدل لباس پوشیدنت و او ن صدای کلفتت ..............................
و هر چقدر که سعی کردم این دوره سر کلاسم نباشی نشد.
۲ تا کلاس پیش نیازو گذرونده بودی تا بیای سر این کلاس .
یه هفته بعد از شروع کلاس که با یه گلدون خوشگل اومدی سر کلاس و گفتی از اینکه تو کلاسم ۲ تا گلدون گذاشتم و هر روز بهشون آب میدم حدس زدی که گل دوست داشته باشم ............ بازم نتونستم دوست داشته باشم .
وقتی هر تمرینی که میدادم زودتر از همه انجامش میدادی بازم دوست نداشتم .
.
.
.
.
وقتی بعد از ۳ جلسه غیبت از دوستت سراغتو گرفتم گفت که تو راه کلاس
یه بچه ای که ماشین بهش زده بود رو رسوندی بیمارستان و مادر و پدر بچه گیر
دادن که تو زدی و رضایت نمیدن ...........
گذشت ........... دو هفته گذشت و یه روز که برای توضیح غیبتات اومدی پیشم ...............
وقتی توضیح دادی که چقدر این مدت سخت گذشته و چقدر پدر و مادر بچه اذیتت کردن و قاضی حرفتو قبول نمیکنه و ماشینت دو هفتس که تو پارکینگه ...............................
بهت گفتم:
آدمو از کار خیر کردن پشیمون میکنن .
تو هم حتما پشیمونی که بچه رو رسوندی بیمارستان ...........نه؟
گفتی : معلومه که نه . اگه هزار بار دیگه هم پیش بیاد بازم همین کارو میکنم . من کارم درست بود اینکه اونا اینو نمیفهمن برام مهم نیست.
.
اومدی تو کلاسم تا یاد بگیرم درباره کسی قضاوت نکنم .
تورو با اون مدل موهات و لباست و صدات و ................... تحسین میکنم . و هر کاری میکنم تا اجازه بدن با ۱۶ روز غیبت برگردی به کلاس.
دوسال پیش بود گمونم
یه روز بامادر و پدر و خواهرش اومدن آموزشگاه برای ثبت نام .
و چقدر برای ما عجیب بود که دختر به این سن با همه خانواده بیاید برای ثبت نام کلاس کامپیوتر.
یه دختر ۲۰ساله تقریبا تپل عینکی.
انگار اصلا سر کلاس همچین آدمی وجود نداشت بس که ساکت و خجالتی بود. سر ساعت میومد و سر ساعت باباش میومد دنبالش و میرفت.
دختر خوب و مودبی بود موقع ورود به آموزشگاه یه سلام و موقع رفتن یه خداحافظی زیر لبی تنها حرفی بود که به اختیار خودش میزد . اگه حرف دیگه ای زده میشد درجوال سوالاتی بود که سر کلاس ازش میپرسیدم تا به زور به حرف بکشمش.
کلافه میشدم از حرف نزدنش .
یه کم که گذشت متوجه شدم وقتی میرم بالا سرش دستاش میلرزه عرق میکنه انقدر که موس خیس خیس میشد و صدای خوردن موس به میز رو میشنیدم.
ولی باهوش بود هر درسی رو با یه بار توضیح یاد میگرفت و هیچوقت احتیاجی به توضیح بیشتر نبود.
یه بار ازش پرسیدم :
ستاره چرا تا من میام بالا سرت دستت میلرزه؟
گفت : دست خودم نیست خانوم .............. یه سال برای کنکور درس خوندم و وقتی رفتم سر جلسه هول شدم انقدر که برگه پاسخ نامه خیس خیس شد
انقدر دستم میلرزید که نمیتونستم گزینه ها رو علامت بزنم
دلم سوخت
خواستم بگم برو پیش یه مشاوری دکتری چیزی ولی روم نشد
گفتم آخه اینجوری که نمیشه . هیچ کاری نمیتونی بکنی
خندید و گفت:
امروز تو تلوزیون شنیدم اونایی که دستاشون میلرزه نقاشای خوبی میشن.
کم کم داشت اوضاع بهتر میشد . تو کلاس فعال تر بود. بیشتر حرف میزد
یه روز ساعت ۸ صبح تو آموزشگاه بودم که دیدم باباش تو سالن وایساده
دست ستاره رو گرفت و با عصبانیت در رو کوبیدو رفتو
همه بجه ها تو سالن بودن .
انگار صبح که باباش میارتش تا میاد بره میبینه که یه مرد جوون تو آموزشگاه نشسته .
میاد داد و بیداد سر منشی که مگه شما نگفتین اینجا ا دخترویس و هیچ مردی نمیاد بره؟
اون بنده خدا هم هرچی گفته این آقا مدیر آموزشگاهه و بعضی وقتا باید بیاد سر بزنه قبول نکرده بود و جلوی بچه ها داد و بیداد راه انداخته بود.
تو هفته بعدش دو بار به خونشون زنگ زدم و با مامانش حرف زدم ولی گفت باباش نمیذاره دیگه بیاد کلاس . میگفت بعد کلی اصرار و تحقیق اجازه داده بود بیاد کلاس کامپیوتر و حالا دیگه اونم نمیذاره .
گذشت .................
یه مدت خیلی یادش میافتادم . ولی چند وقتی بود که فراموشش کرده بودم.
چند وقت پیش که رفته بودم برای ثبت نام کلاس نقاشی برادرم ............ یکی از شاگردای کلاس که از تابلوی جلوی روش معلوم بود کارش خیلی خوبه ............... دستاش میلرزید درست مثل دستای ستاره .
یه دفعه یادش افتادم ............................
ایشالا که نقاش خوبی شده باشی ستاره ............................
.
.
.
میخندیدیم ................... نمیدونم به چی ، فقط میدونم ازون روزایی بود که همه چی به نظر خنده دار میومد.
دستت تو دستم بود و تو خیابون سهروردی قدم میزدیم . دنبال مدل کاغذ دیواری واسه خونه .
لیوان آبمیوه دستم بود.چقدر شیرین بود و تو اون هوا میچسبید. راه میرفتیم و زیر گوش هم حرف میزدیم .درباره ..................... درباره یه عالمه چیز معمولی.
رفتی تو مغازه قیمت یه کاغذو بپری......................
جلوتر یه مغازه بود که داخلش تو قفس یه مرغ مینا بود. رفتم اونو ببینم . خیابون شلوغ بود. بگشتم دم مغازهه . نبودی.
چند تا مغازه پاین تر و بالاتر و هم نگاه کردم ، نبودی.
تلفنمو درآوردم زنگ بزنم دیدم شارژنداره و خاموش شده. ، مثل همه وقتایی که کار ضروری دارم.
رفتم تو خیابون کناری . تا ته خیابونو دیدم ، نبودی......................
یه قلوپ آبمیوه خوردم . تلخ بود ............... چقدر هوا گرمه امروز....................
ای بابا پس کجایی ؟؟؟؟؟
چرا این شربته انقدر تلخه ، چقدر خسته شدم بریم خونه دیگه ........... کوشی پس؟
عین یه بچه که مامانشو گم کرده باشه ترسیده بودم .
داشتم از جلوی یه مغازه رد میشدم که صداتو شنیدم. ذوق کردم .دویدم تو مغازه . تو پله ها محکم خوردم به یه آقایی .
منو دیدی ....................... خندیدی و گفتی : کجا رفتی تو؟
دستتو گرفتم ، چسبیدم بهت ، یه قلوپ آبمیوه خوردم ................. چقدر شیرین بود................. !
.
.
.
هیچ وقت گمم نکن .............وقتی نیستی همه چیز یه جور دیگس ........... یه جور بد .............مثل یه آبمیوه تلخ .
دیشب ................ نزدیک ساعت ۱۱.
وقتی من و کوروش توی رستوران نشسته بودیم ....... تو داشتی توی خیابون راه میرفتی غریبه.
ما داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم .............. آره میخندیدیم . درست وقتی که داشتیم به رفتار خنده دار گارسون عجولی که موقع آوردن غذای من پاش گیر کرد به شلنگ وسط حیاط و ۲تا از بال کبابی ها افتاد توی باغچه میخندیدیم......... تو داشتی به برنامه هات برای فردا فکر میکردی غریبه.
وغذای ما تمام شد و سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه . تو خواستی از خیابون رد بشی گمونم غریبه ولی حال رفتن تا پل عابرو نداشتی .
وقتی تو ماشین داشتم از درخت شاتوت توی حیاط اداره تعریف میکردم .......... تو حواست به خیابون نبود و یه پراید و ............... و برای تو همه چیز تمام شد غریبه .
چند دقیقه بعد ما از کنارت رد شدیم ..............
پراید با شیشه ترک خورده و راننده عصبی که داشت با یه نفر درباره بیمه ماشینش صحبت میکرد.
راننده جوون آمبولانس که داشت با پلیس صحبت میکرد.
و شلوغی مردمی که دورت جمع شده بودند و تو.....................
تو و پول خورد های لعنتی دورو برت و دستت که ............ بگذریم غریبه.
از صبح به یادتم و نمیدونم این فاتحه ای که الان برات خوندم چندمین فاتحه ای بود که از دیشب خوندم.
اینا رو نوشتم که اینو بهت بگم غریبه :
دیشب وسط خنده و جشن و شام حرف و ................... بد جوری حالمو گرفتی غریبه .
ولی یادم آوردی که شاید همین امروز ازین طرف خیابون راه بیافتم و به اون طرفش نرسم .
یه خبر خوب غریبه :
من از دیشب آدم بهتری شدم ........
واینو مدیون توام غریبه.
تو خیلی خوش شانسی غریبه
کاش مرگ من هم برای یه نفر تاثیر خوب داشته باشه
ساعت 1:30 ظهر ، جاده قدیم.....................
نشسته بود روی صندلی جلوی تاکسی درست جلوی جایی که من نشسته بودم.
بار اول که تلفنش زنگ خورد از طرز صحبت کردنش خوشم اومد ، یه جور باشخصیت و مهربون حرف میزد.
سلام عزیزم. جونم خاله ؟
_
آره خاله خیالت راحت . من دارم میام تهران . میرسم ایشالله تو نگران نباش.
_
نه هرطور شده نمیذاریم امشب اون تو بمونه.
_
باشه پسرم . من پشت خطی دارم. . .
وای چه خانم خوبی . داره کمک میکنه یکی رو از بازداشت دربیاره. مثل معلما حرف میزنه.
الو.
_
سلام سارا جان خوبی خاله ؟ مامانت خوبه؟
_
عزیزم من شاید دیر برسم خونه . تو برو بچه ها خونه ان .
_
آره میام ، آخه زن سعیدو گرفتن . الان بازداشتگاهه . دارم فیش حقوقی میبرم اونو آزاد کنم.
_
انگار تو محل کارش ازش شکایت کردن خاله . چه میدونم والا.
_
باشه عزیزم میبینمت.
عجب............. پس جریان این بوده.
الو سلام سعید جان .
_
خاله نگران نباش من فیش حقوقی دستمه دارم میارم.فقط باید برم خونه شناسنامه هم بردارم یادم رفته بیارم .
_
2:30 تعطیل میشه؟ ایشالله میرسم خاله . نگران نباش.
ای باباشناسنامت روهم میاوردی دیگه . تا 2:30 که نمیرسی.
الو
_
به به . سلام مریم جان . چطوری خانوم؟
_
قربونت منم بد نیستم .عروس یکی از اقوام یه مشکلی براش پیش اومده میرم فیش حقوقی بذارم بیاد بیرون.
_
عروس بدری . یادته تولد ساسان خونمون بود دیدیش.
_
آره الان درگیر کار اونم بهت زنگ میزنم.
حالا به این نمیگفتی چی میشد؟
الو سلام آبجی خوبی؟
_
نه هنوز نرسیدم .
_
میگم آبجی بدری رو دیدی بهش نگی که جریانو میدونیا.
_
حالا میام میگم . قربونت.
به این دیگه چرا گفتی؟
الو سعید جان .جونم خاله ؟
_
ا ی وای خدا رو شکر . پس رضایت دادن.
_
من دربست گرفته بودم داشتم میومدم خاله .
_
خب خدا روشکر ، قربونت خاله.
.
تو کی دربست گرفتی ؟ پس ما چی هستیم تو ماشین؟
.
الو سارا جان رفتی خونه ما ؟
_
آره منم دارم میام آزادش کردیم خدا روشکر.
_
حالا میام توضیح میدم.
.
آزادش کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تو هم تو آزادیش کمک کردی؟ کی ؟
تو که همش مشغول ریختن آبروی اون بنده خدا بودی.کی فرصت کردی بری آزادش کنی ؟
الان خیلی کیف میکنی پیش مردم عزیز شدی؟
خیلی احساس خوبی داری؟
اینا همه حرفایی بود که دلم میخواست بهش بزنم ، ولی حیف که جسارتشو نداشتم.