X
تبلیغات
رایتل

بعد از 4 ماه خونه نشینی ...................... 

شنبه 6:30 صبح بیدار شدم ........ لباسامو اتو زدم و ..... آماده شدم .....آرایش کردم ....... ادکلن زدم ....... 

هانا رو که خواب بود پیچیدم لای پتو وبردم خونه مامان . 

 یه سر رفتم اداره. 

احساس سبکی میکردم ...... احساس میکردم دارم پرواز میکنم . هوا بارونی بود و دیوانه کننده ...... فقط ته دلم یه دلشوره ای داشتم انگار یه چیزی جا گذاشتم تو خونه . 

وقتی مامان زنگ زد که هانا خوابه با خیال راحت به کارات برس دیگه  اون احساس دلشوره هم رفت. 

کلی با همکارا گفتیم و خندیدیم و صبحانه خوردیم و تعریف کردیم . 

کلی کلاس خاک گرفتمو مرتب کردم . 

و نفهمیدم که کی ساعت شد 12 و برگشتم خونه . 

دلم برای هانا تنگ شده بود. تحمل نق نق هاش خیلی راحت تر از روزای دیگه بود. خیلی سرحال بودم . 

و به این نتیجه رسیدم که : 

با همه سختیاش ................. یه مادر شاغل بودن خیلی خوبه .